شمارهٔ ۵۱ سلطان باهو
سلطان باهو / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
دل را ز درد دوری صد وجه بیقراری
آرام گر نیابم، فریاد گریه زاری
گویم کرا، حقیقت، واقف نه راز حالم
حیران بسی بماندم، فریاد گریه زاری
صد صد خیال در دل، آید زدرد دلبر
سوزم چنانچه مجمر فریاد، گریه زاری
هُو هُو بکن تو باهُو، خواهی وصال دوست
من غیر وصل خوارم، فریاد گریه زاری
در دل هزار دردست، لیکن بکس نگویم
گویم کرا چه جویم، فریاد گریه زاری
سوزش بسی ست در دل، یار دگر ندارم
شب و روز بیقرارم، فریاد گریه زاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق ناشی از دوری و جدایی از معشوق پرداخته است. شاعر از درد و بیقراری دل خود سخن میگوید و به یأس و ناامیدیاش اشاره دارد. او میگوید که در دلش افکار و خیالات زیادی در مورد معشوق پراکنده است و این درد او را به سوی فریاد و زاری میکشاند. احساس تنهایی و ناتوانی در بیان دردهایش نیز در این شعر مشهود است. شاعر در نهایت به ناکامی در دستیابی به وصال و آرامش میرسد و بیقراریش را تنها نتیجه دوری از عزیزش میداند.