نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۲ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل سپر بفگند چون درد ترا درمان نداشت

عقل پی گم کرد چون گوی ترا میدان نداشت

صبر می زد لاف چون طوفان غم بالا گرفت

عاجزی شد زانکه کشتی در خور طوفان نداشت

شحنه عشق تو تا سر حد جان آتش بزد

بیشتر می شد ولیکن بیشتر فرمان نداشت

غم نمی بایست دل را وین به اقبال تو بود

وانکه می بایست یعنی صبر یک جو زان نداشت

گوی زد حسنت ولی ننهاد پای اندر رکاب

زانکه اندر هفت کشور جای یک چوگان نداشت

خون دل خوردی ، بروی لب همی خایم که او

جان چرا پیشت به دندان مزد در دندان نداشت

ماند جانی با مجیر از وی به عیدی کن قبول

کو به از جان از برای عید تو قربان نداشت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از حال و روز عاشقانی سخن می‌گوید که در عشق دچار اندوه و بی‌تابی هستند. شاعر می‌گوید که دل عاشق به خاطر درد عشق درمانی نیافت. عقل و صبر نیز در برابر غم از دست رفته‌اند و به حالت ناتوانی رسیده‌اند. احساسات و غم‌ها بر زندگی آن‌ها چیره شده و هیچ امید نجاتی نیست. عشق آتش‌زا و پرحرارت است، اما بر عاشق فرمانی ندارد. در نهایت، شاعر به عدم توانایی در مقابله با دردهای عاشقی و جدایی اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی وقتی جانش در خطر است، قربانی عشق نمی‌شود. این شعر تجسمی از فلسفه عشق و رنج ناشی از آن است.