شمارهٔ ۱۷ مجیرالدین بیلقانی
مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
زلف کافرکیش تو آیین ایمان بر گرفت
عقل را صف بر شکست و عالم جان بر گرفت
لعل در کان، خاک بر سر کرد تا یاقوت تو
پرده ظلمت ز پیش آب حیوان بر گرفت
خشک سالی بود عالم را چو عشقت رخ نمود
از سرشگ چشم من یک نیمه طوفان بر گرفت
تا سر زلف تو چوگان گشت در میدان جان
صد هزاران گوی زر گردون به دندان بر گرفت
سایه را بر من فگن کآخر شناسی این قدر
کز سر خاک ای شکر لب سایه نتوان بر گرفت
دی خیالت دید کز عشقت چنان کردم فغان
کز فغان من فلک عالم به افغان بر گرفت
ساز آن کردی که درمان سازی از بهر مجیر
بر مگیر این رنج کو دردت به درمان بر گرفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به شدت عاطفی و عاشقانه است و از عشق عمیق و تأثیرگذار شاعر به معشوق صحبت میکند. شاعر از زیباییهای معشوق و تأثیر آن بر جهان و عقل خود سخن میگوید. او بیان میکند که عشقت همچون طوفانی میافتد و بخشی از وجودش را تحتالشعاع قرار میدهد. همچنین به برداشتهای عمیقتری از هستی و وجود اشاره شده و رنج و دردی که در عشق احساس میشود، همزمان با زیباییهای آن مورد توجه قرار گرفته است. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که درک کند که چقدر برای او مهم است و رنجی که از دوری و عشق میکشد، به فکر درمان آن باشد.