شمارهٔ ۲۲ مجیرالدین بیلقانی
مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن (رمل مثمن مخبون)
به سر تو که دل تو سر انصاف ندارد
آن زید شاد کز اول به غمت جان بسپارد
آنکه یارش تو نباشی نفسی با که نشیند؟
وانکه حالش تو نپرسی غم دل با که گسارد؟
من خجل باشم اگر تا سر تو لعل بریزم
تو روا داری اگر بر سر من سنگ ببارد
تو الف قدی و شاید که وفا هیچ نداری
زانکه من دانم و تو هم که الف هیچ ندارد
چه شماری تو بر انگشت چه سنجی سخن آن؟
که به انگشت همی در غم تو روز شمارد
از تو جورست و ز من صبر بکن هر چه توانی
که فلک جور تو و صبر من آخر به سر آرد
سایه پرورده وصل است مجیر ارچه بدوست
غم عشق تو ز خورشید به سایه ش نگذارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به موضوع عشق و غم ناشی از آن میپردازد. او از دل شکسته خود و بیوفایی معشوق شکایت دارد و میگوید که دل معشوق انصاف ندارد. او از کسی حرف میزند که به خاطر غمهای معشوق جانش را از دست میدهد و به این نکته اشاره میکند که اگر محبوبش به او توجه نکند، به چه کسی میتواند دل بسپارد. شاعر احساس شرم میکند اگر برای محبوبش گل بیاورد، در حالی که محبوب با او بدرفتاری میکند. او به سرنوشت خود اشاره میکند و میگوید که صبر او در برابر ظلم محبوب چقدر سخت شده است. در نهایت، شاعر بیان میکند که غم عشق نمیگذارد که حتی سایهاش آرامش یابد.