نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۹ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفتعلن مفتعلن مفتعلن (رجز مثمن مطوی)

با سر زلف تو مرا کار به جایی نرسد

درد مرا گر تو تویی از تو دوایی نرسد

از تو هر آن روز که من گل به وفا می طلبم

شب نرسد تا به دلم خار جفایی نرسد

در غم آنم که شود عمر من از دست چو گل

وز چمن وصل توام مهر گیایی نرسد

نیست عجب گر نرسد گوهر وصل تو به من

ملک سلیمان چه عجب گر به گدایی نرسد

بر سر شاخی که ازو بوی وفای تو دمد

من نرسم که بر فلک بی سر و پایی نرسد

بی تو مجیرست و لبی مانده دعای تو درو

که دست او در غم تو جز به دعایی نرسد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به ناکامی و درد ناشی از دوری محبوب اشاره می‌کند. او می‌گوید که با وجود زیبایی و جذابیت زلف محبوب، نمی‌تواند به جایی برسد و درمانی برای دردش وجود ندارد. هر روز که از وفای محبوب سخن می‌گوید، شب در دلش حسرت و دلتنگی بیشتر می‌شود. او نگران است که عمرش مانند گل در حسرت بگذرد و در چمن وصال محبوب چیزی نبیند. شاعر می‌داند که به دست آوردن وصل محبوب کار دشواری است و در نهایت، بدون محبوب، دعای او هم بی‌فایده خواهد بود.