شمارهٔ ۳۶ مجیرالدین بیلقانی
مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
با که گشایم نفس کاهل صفایی نماند؟
در همه روی زمین بسته گشایی نماند
بر چمن روزگار پی چه نهم کاندرو
نوش نهالی نرست مهر گیایی نماند
قافله خرمی زان سوی عالم گذشت
وز پی واماندگان بانگ درایی نماند
دل طلب یار کرد باز بترکش گرفت
دید که در هیچ کس هیچ وفایی نماند
بر سر کوی جهان انس مگیر ای مجیر!
کز همه دل خستگان جنس تو جایی نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به موضوع ناامیدی و فقدان صفا و وفا در روابط انسانی اشاره دارد. شاعر در آن از کاهلی نفس و عدم گشایش در زندگی گلایه میکند و به این نکته میپردازد که در دنیای امروز، دیگر امیدی به زیبایی و عشق واقعی نیست. او به مرور زمانی که گذشت و رفته رفته خوشیها از بین رفتهاند، تأکید میکند و در نهایت از بی وفایی انسانها و خستگی دل خستگان صحبت میکند. به طور کلی، شعر حس ناامیدی و خلأ عاطفی و انسانی را به تصویر میکشد.