نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

خوش است حسن تو تا دل ز یار بستاند

چو دل ستد ز دل و جان قرار بستاند

تویی و عشوه آن روی چون بهار که او

خراج نیکوی از نوبهار بستاند

غمت به هر دو جهان چون دهم که سود نبرد

کسی که گل بدهد نوک خار بستاند

مگر ز من گله کردی که نستدم ز تو جان

اگر تو نستده‌ای انتظار بستاند

بهای حسن تو بنهاده ایم گوهر عمر

بده که گر ندهی روزگار بستاند

غمت خوش است ولیک از زمانه می ترسم

که او چو غم بدهد غمگسار بستاند

مجیر خسته تیر فراق باد آن روز

که جان نداده دل از دست یار بستاند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره‌ی عشق و زیبایی است. شاعر به حسن و زیبایی محبوبش می‌پردازد و بیان می‌کند که این زیبایی مثل بهار دل را جلب می‌کند و آرامش را از جان می‌گیرد. او غم ناشی از عشق را سخت می‌داند و به این می‌اندیشد که اگر محبوبش اندکی از این عشق را از او بگیرد، فراموشی از درد انتظار را بر نمی‌تابد. شاعر قیمت عشق را برابر با عمر خود می‌داند و می‌خواهد که محبوبش محبت خود را نثار او کند، زیرا نگرانی او از غم زمانه است که می‌تواند غم‌های بیشتری به او تحمیل کند. در آخر، شاعر به حسرت روزی می‌اندیشد که بدون جان و دل از معشوق جدا شود.