نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۸ مجیرالدین بیلقانی

مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

باد چون طره آن جان جهان درشکند

فتنه بینی که در عقل و روان در شکند

دل بر آتش نهم آن لحظه که آن عهدشکن

بر مه نو زره مشگ‌فشان در شکند

عهد کرد او که خورد خونم و می ترسم از آنک

بشکند عهد و مرا کام به جان در شکند

گرچه بسیار کمانش بکشم آخر کار

تیر مژگانش مرا همچو کمان در شکند

در غمش زان سخن خویش نگویم که مرا

سخن از شرم خیالش به زبان در شکند

زلف بشکست چو دل در غم او بست مجیر

تا دل خسته او را به میان در شکند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به توصیف احساسات و دردهایی می‌پردازد که ناشی از عشق و خیانت هستند. او باد را به عنوان نمادی از زیبایی و شکنندگی عشق به تصویر می‌کشد، و می‌گوید که اگر این زیبایی آسیب ببیند، عقل و روان ما نیز دچار فتنه و تنش خواهند شد. شاعر در لحظات سختی که به عهدشکنی معشوق می‌رسد، دلش را به آتش می‌کشد و از ترس این که آن عهد شکسته شود، نگران است. او همچنین به تصویر تیر مژگان معشوق اشاره می‌کند که تاثیر عمیقی بر او دارد و دلش را می‌شکند. در نهایت، شاعر به غمی که از عشقش رنج می‌برد اشاره می‌کند و می‌گوید که حتی در سکوت، دردش را نمی‌تواند پنهان کند. زلف معشوق نیز به عنوان نمادی از محبت و غم در شعر مطرح شده است.