شمارهٔ ۴۳ مجیرالدین بیلقانی
مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر دم به بند زلف شکاری دگر مگیر
وحشی مباش با من و وحشت ز سر مگیر
دل گر نبود خاک تو بی سایه تو سوخت
جان خاک تست از سر او سایه بر مگیر
گفتی که زر چه جای زرست ای بهانه جوی؟
رنگ رخم ببین و بهانه به زر مگیر
صد دل به غمزه بشکن و روی از وفا متاب
بوسی ز لعل کم کن و تنگی شکر مگیر
آخر نه در غم تو شبی روز کرده ایم
طوفان آب دیده و آه سحر مگیر
هر چند صید ما نه سزاوار دام تست
ما را بریز خون و جز از ما دگر مگیر
گر بر درت مجیر ز مستی شبی گذشت
مدهوش عشق تست بر او این قدر مگیر
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به معشوق خود میگوید که نباید او را به زنجیر زلفهایش گرفتار کند و از رفتار وحشیانه خود دست بردارد. او به معشوق یادآور میشود که دل او بدون سایه معشوق سخت خواهد سوخت و حیاتی از او دارد. همچنین به او تذکر میدهد که به ظاهر و زر اهمیت ندهد و زیباییاش را با رنگ صورتش سنجش کند. شاعر در ادامه میگوید که به وفا و محبت روی نیاورد و از بوسه و شیریینی کم کند. او به تلخی از شبهایی که به خاطر غم معشوق بیدار بوده صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که حتی اگر شکار او شایسته دام عشق نباشد، نباید خونش را بریزد. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که از عشق و مستی او قضاوت نکند و از او انتظار نداشته باشد که به سادگی بگذرد.