شمارهٔ ۵۶ مجیرالدین بیلقانی
مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
داد دلم به دست غم طره دلربای تو
برد به عرض بوسه جان عارض جانفزای تو
گر دل و جان ز دست شد غم نخورم برای خود
زانکه چه جان چه خاک ره گر نبود برای تو
دل که بود که دم زند تا ندهد مراد تو؟
جان که بود که جان کند تا نبود رضای تو؟
گر تو بدان خوشی که من بی تو ز تو جفا برم
خوش بنشین که کرده ام حرز دل از جفای تو
سوخته دل مکن مرا بو که به تو سزا شوم
زانکه نباشد ای صنم سوخته دل سزای تو
هر چه توانی از بدی گر بکنی به جای من
آن نه منم که بد کنم تا بزیم به جای تو
گر ز تو لاف زد مجیر از سر خشم در گذر
به که ز تو به نیک و بد لاف زند گدای تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و درد ناشی از جدایی است. شاعر از غم و دلتنگی خود میگوید و اینکه زندگیاش بدون معشوق meaningless است. او به زیبایی و دلربایی محبوبش اشاره میکند و میگوید اگرچه ممکن است دل و جانش را از دست بدهد، اما برای خودش غمگین نیست زیرا همه چیزش را برای محبوبش فدای میکند. شاعر همچنین از حسرت و سوختن دلش در عشق صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که حتی اگر محبوبش بدیهایی کند، او هرگز تلافی نمیکند و فقط به عشق او فکر میکند. در کل، این شعر عواطف عمیق عاشقانه و فدای کردن خود برای معشوق را به تصویر میکشد.