شمارهٔ ۶۱ مجیرالدین بیلقانی
مجیرالدین بیلقانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
از غمزه صد تیر جفا بر جان ما انداختی
دل با تو روزی دم نزد کاخر چرا انداختی
بردی سر از خط رضا دادی به خصم آب وفا
چون خاک، پیمان مرا در زیر پا انداختی
در کوی تو کردم وطن دل بر وفا لب بر سخن
تو رفتی اندر روی من سنگ جفا انداختی
بر من ز چشم مست تو انداخت ناوک شست تو
دل اه نکرد از دست تو بگذاشت تا انداختی
در کف گرفتی مهر و کین این خار بود آن یاسمین
آن، خصم را دادی و این در چشم ما انداختی
تا با مجیر از تست غم جز با وفا نگشاد دم
تو شوخ چشم اول قدم شاخ وفا انداختی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر از حسرت و درد ناشی از عشق و خیانت میگوید. گوینده از دردهایی که معشوق به او وارد کرده شکایت میکند و از وفاداریاش سخن میگوید. او احساس میکند که معشوق با رفتارهایش او را به زمین زده و دلش را شکسته است. در نهایت، شاعر به تضاد میان مهر و کینه اشاره میکند و نشان میدهد که انتظاراتش از عشق برآورده نشده است.