نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)

آیینه بر خاک زد صُنعِ یکتا

تا وانمودند کیفیتِ ما

بنیادِ اظهار بر رنگ چیدیم

خود را به هر رنگ کردیم رسوا

در پرده پختیم سودایِ خامی

چندان که خندید آیینه بر ما

از عالمِ فاش بی‌پرده گشتیم

پنهان نبودن‌، کردیم پیدا

ما و رُعونت‌، افسانهٔ کیست

نازِ پری بست گردن به مینا

آیینه‌واریم محرومِ عبرت

دادند ما را چشمی که مگشا

درهایِ فرد‌وس وا بود امروز

از بی‌دماغی گفتیم فردا

گو‌هر گره بست از بی‌نیازی

دستی که شستیم از آبِ دریا

گر جیبِ ناموس تنگت نگیرد

در چینِ د‌امن خفته‌ست صحرا

حیرت‌طرازی‌ست، نیرنگ‌سازی‌ست

تمثالِ اوهام آیینه دنیا

کثرت نشد محو از سازِ وحدت

هم‌چون خیالات از شخصِ تنها

وهمِ تعلّق بر خود مچینید

صحرانشین‌اند این خانمان‌ها

موجود نامی است، باقی توهّم

از عالمِ خضر رو تا مسیحا

زین یأسِ مُنزَل ما را چه حاصل

هم‌خانه بیدل، هم‌سایه عَنقا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بررسی مفهوم وجود و هویت انسان می‌پردازد و از آینه به عنوان نمادی از خودآگاهی و واقعیت استفاده می‌کند. شاعر به اثرات ظاهری و فریب دنیا اشاره می‌کند و می‌گوید که مردم خود را در اشکال و رنگ‌های مختلف پنهان کرده‌اند و از حقیقت خود دور شده‌اند. همچنین به این نکته اشاره می‌کند که انسان‌ها در جستجوی نشانه‌هایی از عبرت و آگاهی هستند، اما در عوض، فقط توهمات و خیالات را می‌بینند. در نهایت، شاعر به ناامیدی از زندگی اشاره می‌کند و بیان می‌کند که جستجوی معنای واقعی در دنیای توهم و فریب، بی‌ثمر است. این شعر به نوعی انتقاد از سطحی‌نگری و عدم درک عمیق انسان‌ها از خود و هستی‌شان است.