غزل شمارهٔ ۱۰۳۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بهار عیش امکان رنگ وحشت دیدهای دارد
شکفتن چون گل اینجا دامن برچیدهای دارد
اگر چون شمع خواهی چارهٔ دردسر هستی
گداز استخوانها صندل ساییده ای دارد
تو هر مضمون که میخواهد دلت نذر تأملکن
شکفتن چون گل اینجا دامن برچیدهای دارد
ز اسرار لبش آگه نیام لیک اینقدر دانم
دم تیغ تبسم جوهر بالیدهای دارد
قدم فهمیده نه تا از دلیگردی نینگیزی
کف هر خاک این وادی نفس دزدیدهای دارد
ز هستی تا اثر داری چه گفتوگو چه خاموشی
نفس صبح قیامت زیر لب خندیدهای دارد
گر از اسباب در رنجی چرا نفکندی از دوشش
تو آدم نیستی آخر فلک هم دیدهای دارد
خزانفرسا مباد اندیشهٔ اهل وفا یارب
که این گلزار رنگ گرد دلگردیدهای دارد
ز عالم چشم اگر بستی به منزلگاه راحت رو
نگه در لغزش مژگان ره خوابیدهای دارد
چو موجگوهر از من یک تپش جرات نمیبالد
جنون ناتوانان شور آرامیدهای دارد
رضای دوست میجویم طریق سجده میپویم
سر تسلیم خوبان پای نالغزیدهای دارد
به هر آینه زنگار دگر دارد کمین بیدل
ز مژگان بستن ایمن نیست هرکس دیدهای دارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات متضاد و عمیق عشق و زندگی میپردازد. شاعر به زیباییهای بهار و شکفتن گلها اشاره میکند و از درد و رنج زندگی انسانها صحبت میکند. او به ضرورت تأمل در زندگی و معانی عمیق آن اشاره دارد، و بر این نکته تأکید میکند که لبخند و محبت، در عین حال که زیبایی به همراه دارد، میتواند ریشه در درد و دشواریها داشته باشد. شاعر همچنین به مفهوم تسلیم در برابر عشق و دوستی اشاره میکند و به یک نوع نگرانی از خدا و سرنوشت نیز پرداخته است. او از عزم برای جستجوی خوشبختی و آرامش در زندگی سخن میگوید و به این نکته میرسد که گاهی باید از رای و نظر دیگران دور شد تا به حقیقت دست یافت. در کل، این شعر ترکیبی از زیباییها و دردها، عشق و اندیشه، و تسلیم و تلاش برای یافتن آرامش در زندگی را به تصویر میکشد.