نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۰۸۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

امروز بعد عمری دلدار یاد ما کرد

شرم تغافل آخر حق وفا ادا کرد

خاک رهیم ما را آسان نمی‌توان دید

مژگان خمید تا چشم آهنگ پیش پا کرد

گرد بساط تسلیم در عجز نازها داشت

پرواز خود سریها زان دامنم جدا کرد

یا رب که خشک گردد مانند شانه دستش

مشاطه‌ای‌که دل را از طرهء تو واکرد

فطرت ز خلق می خواست آثار قابلیت

جز دردسر نبودیم ما را به ما رها کرد

غرق نم جبینم از خجلت تعین

کار هزار توفان این یک عرق حیا کرد

گفتیم شخص هستی نازی به شوخی آرد

تمثال جلوه‌گر شد آیینه خنده‌ها کرد

دانش جنون شد اما نگشود رمز تحقیق

بند قبای نازی پیراهنم قباکرد

در عقدهٔ تعلق فرسوده بود فطرت

ازخودگسستن آخر این رشته را رساکرد

ای وهم غیر ما را معذور دار و بگذر

دل‌خانه‌ای‌ست‌کانجا نتوان به زور جاکرد

رستن ز قلزم وهم از سرگذشتنی داشت

یاس این‌کدو به خود بست‌ تا زندگی شناکرد

دست ترحم‌کیست مژگان بیدل ما

بر هرکه چشم واشد پیش از نگه دعا کرد

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از یاد دلدار و محبت او سخن می‌گوید. او توصیف می‌کند که چگونه دلدار پس از مدتی طولانی به یاد آن‌ها افتاده و این احساس شرم و خجلت را در او ایجاد کرده است. شاعر به زحمت و عجز خود در برابر ناز و عشوه‌های دلدار اشاره می‌کند و از زیبایی‌ها و پیچیدگی‌های عشق می‌گوید. همچنین، او از کمبود خود و دردهای ناشی از عشق سخن می‌گوید و تلاش می‌کند از خیال و وهم رها شود. در پایان، شاعر از دست‌وپنجه نرم کردن با احساسات خود و جستجوی یک دل آرام خبر می‌دهد.