غزل شمارهٔ ۱۰۸۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
وحشتِ ما را تعلق رام نتوانست کرد
بادهٔ ما هیچکس در جام نتوانست کرد
در عدم هم قسمت خاکم همان آوارگیست
مرگ، آغاز مرا انجام نتوانست کرد
رحم کن بر حال محرومی که مانند سپند
سوخت اما نالهای پیغام نتوانست کرد
بینشانم لیک بالی از زبانها میزنم
ای خوش آن عنقا که ساز نام نتوانست کرد
آرزو خون شد ز استغنای معشوقان مپرس
من دعاها کردم او دشنام نتوانست کرد
در جنون بگذشت عمر زلف و آن چشم سیاه
یک علاج از روغن بادام نتوانست کرد
عمرها پر زد نفس اما به الفتگاه دل
مرغ ما پرواز جز در دام نتوانست کرد
باد صبحی داشت طوف دامنت اما چه سود
گرد ما را جامهٔ احرام نتوانست کرد
نشئه خواهی آب کن دل را که اینجا هیچکس
بی گدازِ شیشه مِی در جام نتوانست کرد
در جنونزاری که ما حسرتکمین راحتیم
آسمان هم یک نفس آرام نتوانست کرد
گر دلت صاف است از مکروهی دنیا چه باک
قبح شخص آیینه را بدنام نتوانست کرد
آب زد بیدل به راهش عمرها چشم ترم
آن ستمگر یک نگه انعام نتوانست کرد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر حسرت و نومیدی شاعر از شرایط زندگیاش است. او به ناتوانی در تغییر وضعیت خود اشاره میکند و از بیکسی و تنهایی رنج میبرد. شاعر به ناکامی در عشق و زندگی اشاره دارد و از مرگ به عنوان آغاز جدید و دردهای ناشی از حسرت گلهمند است. او همچنین بر زحمتها و آرزوهای برآوردهنشدهاش تأکید میکند و نشان میدهد که حتی در تلاشهایش برای تغییر یا بهبود اوضاع، هیچکس در کنار او نیست. در نهایت، او از احساس دلتنگی و ناامیدی در زندگی سخن میگوید و به سادگی دل را برای تحمل این وضعیت دعوت میکند.