غزل شمارهٔ ۱۳۰۰ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
گر آیینهات در مقابل نماند
خیال حق و فکر باطل نماند
نه صبحیست اینجا نه بامیست پیدا
کجا عرش وکو فرش اگر دل نماند
همینپوست مغز است اگر واشکافی
خیال است لیلی چو محمل نماند
نم خون عشاق اگر شستهگردد
حنا نیز در دست قاتل نماند
ز دانش به صد عقده افتاده کارت
جنونگرکنی هیچ مشکل نماند
نخواهی به تاب نفس غره بودن
که این شمع آخر به محفل نماند
نشان گیر ازگرد عنقا سراغم
به آن نقش پاییکه درگل نماند
برد شوق اگر لذت نارسیدن
اقامت در آغوش منزل نماند
مجازآفرین است میل حقیقت
کرم گرکند ناز سایل نماند
نفس عالمی دارد امّا چه حاصل
دو دم بیش پرواز بسمل نماند
جهان جمله فرش خیال است امّا
ز صیقل گر آیینه غافل نماند
دل جمع دارد چه دنیا چه عقبا
چوگوهر شدی بحر و ساحل نماند
در این بزم ز آثار اسرارسنجان
چه ماند اگر شعر بیدل نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف حالاتی از عشق و حقیقت میپردازد. او میگوید که اگر آیینهای در مقابل ما نباشد، هیچیک از خیالات واقعی و افکار باطل باقی نمیمانند. او به عدم وجود صبح و بام و همچنین نبود عرش و فرش اشاره میکند؛ به این معنا که اگر دل وجود نداشته باشد، هیچ چیز معنا ندارد. شاعر بیان میکند که عشق، حتی اگر عمیق باشد، بدون وجود لیلی محقق نمیشود و عشق واقعی، جراحتهای روحی عمیق ایجاد میکند. در ادامه، به این نکته میپردازد که برترین دانایی، گاهی به جنون و دیوانگی منجر میشود. شاعر همچنین هشدار میدهد که هیچ چیز جاویدان نیست و باید از زیبایی و لحظات زندگی لذت برد، زیرا شمع عمر به سرعت رو به پایان است. نکات دیگر شامل اشاره به زیبایی و واقعیتهایی است که ممکن است در زندگی انسانی وجود نداشته باشند. او در نهایت میگوید که اگر رازهای هستی را بررسی نکنیم، هیچ چیز از معنی شعر و بیدل باقی نمیماند.