غزل شمارهٔ ۱۳۰۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند
یاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند
زندگی رفت ولی پاس وفا را نازم
کز قد خم به سرم سایهٔ آن ابرو ماند
چون مه نو همه را پیشکماندار قضا
تیغ جرأت سپر افکند و خم بازو ماند
تا قیامت اثر ننگ فضولی باقیست
چینی مجلس فغفورشکست و مو ماند
همه رفتند ازین باغ و طلب درکار است
آنچه از فاختهها ماند همین کوکو ماند
بازمیداردت از هرزهدوی کسب کمال
نافه چون پخته شد از همرهی آهو ماند
گردن از جیب چه تصویر برآرم یارب
رنگ در خامهٔ نقاش سر زانو ماند
ای حباب آینهٔ حسن وقار تو حیاست
چون عرقریختی از چهره نخواهد رو ماند
همچو عکسی که برد سادگی از آینهها
هرچه در طبع تو جا کرد تو رفتی او ماند
فوت فرصت المی نیستکه زایلگردد
رنگها رفت و به تشویش دماغم بو ماند
منگمکرده بضاعت به چه نازم بیدل
دلکی بود ازین پیش در آن گیسو ماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به غم و اندوه عمیق خود درباره فقدان و از دست رفتن چیزهای cherished زندگی اشاره میکند. او میگوید که بسیاری از زیباییها و لذتها در زندگی گذرا هستند و تنها یاد و آثار آنها باقی میماند. شاعری که به قضا و قدر و ناپایداری زندگی میپردازد، از ناپدید شدن افراد و چیزهای زیبا سخن میگوید و نشان میدهد که با گذر زمان، تنها یادها و خاطرات باقی میمانند. او به این نتیجه میرسد که فرصتها و زیباییها به سرعت از دست میروند و تنها رنگها و احساساتی که در ذهن باقی میمانند، نشانهای از آن دوران هستند.