غزل شمارهٔ ۱۳۰۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
کم نیست صحبت دلگر مرد، زن نماند
آیینه خانهای هست، گر انجمن نماند
گر حسرت هوسکیش بازآید از فضولی
کلفت کراست هر چند گل در چمن نماند
افسون کاهش اینجا تاب و تب نفسهاست
دامن فشان بر این شمع تا سوختن نماند
عرفان ز فهم دوریست،ادراک بی حضوریست
جهدی که در خیالت این علم و فن نماند
چون صبح از این بیابان چندان تلاش رم کن
کز دامن بلندت گرد شکن نماند
یاد گذشتگان هم آینده است اینجا
در کارگاه تجدید چیزی کهن نماند
بر وضع خلق ختم است آرایش حقیقت
گلشن کجاست هرگه سرو و سمن نماند
مجنون به هر در و دشت محو کنار لیلیست
عاشق به سعی غربت دور از وطن نماند
گرد خیال تا کی هر سو دهد نشانم
جایی روم که آنجا او هم ز من نماند
این مبحث تو و من از نسخهٔ عدم نیست
گر زان دهن بگویم جای سخن نماند
یاران به وسع امکان در ستر حال کوشید
تصویر انفعالیم گر پیرهن نماند
بیدل به دیر اعراض انصاف نیست ورنه
تاوان بتپرستی بر برهمن نماند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مضامین عشق، فراق و درک حقیقت پرداخته است. او از نبودن و فقدان در زندگی سخن میگوید و تأکید میکند که عشق واقعی و ارتباط عمیق بین دو نفر نباید تحت تأثیر غفلت و فاصله قرار گیرد. شاعر به حسرتهای گذشته و تلاشهای بیثمر اشاره میکند و میگوید که در نهایت، همه چیز به تدریج زوال مییابد. او تأکید میکند که باید به حقیقت و ذات عشق توجه کرد، زیرا در عالم ماده و ظواهر، هیچ چیز پایدار نیست. همچنین به ناپایداری انسانها و روابط اشاره میکند و میگوید که در نهایت، هرکس باید به درون خود و جستجوی حقیقت بپردازد.