غزل شمارهٔ ۱۳۱۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
این حرصها که دامن صد فن شکستهاند
عرض کلاه داده و گردن شکستهاند
دارد شراب غفلت ابنای روزگار
بد مستیی که ساغر مردن شکستهاند
بیتابی از غبار نفس کم نمیشود
مبنای دل به روی تپیدن شکستهاند
در زلف یار هیچ دلآزردگی نداشت
این دانهها ز دوری خرمن شکستهاند
یارب شکست من به چه افسون شود درست
دارم دلی که پیشتر از من شکستهاند
در عالمی که سنگ شررخیز وحشت است
گرد مرا چو آب در آهن شکستهاند
هرگل که دیدم آبلهٔ خون چکیده بود
یا رب چه خار در دل گلشن شکستهاند
صد برق درکمین نفس موج میزند
مردم نظر به شعلهٔ ایمن شکستهاند
پرواز من چو موج گهر در دل است و بس
بالیکه داشتم به تپیدن شکستهاند
هر ذرهام به رنگ دگر میدهد نشان
جوش بهارم آینهٔ من شکستهاند
امروز نفی هم گل اقبال دوستیست
یاران ز رنگ ما صف دشمن شکستهاند
ما عاجزان ز کوی تو دیگر کجا رویم
در پای رشتهها سر سوزن شکستهاند
سنگی ز ننگ عجز به مینای ما نخورد
ما را همان به درد شکستن شکستهاند
یک گل در این بهار اقامت سراغ نیست
بیدل ز رنگ خود همه دامن شکستهاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان دردها و ناکامیهای عاطفی و اجتماعی شاعر میپردازد. شاعر از حسرتها و شکستهایی سخن میگوید که در عشق و زندگی تجربه کرده و بر اثر آنها دل و جانش زخمخورده است. او به غفلت زمانه و تأثیرات منفی آن بر زندگیاش اشاره میکند و از بیقراری نفس و دل در اثر این شکستها شکایت دارد. همچنین، داراییهای عاطفی و دوستیها نیز به خاطر دوری و مشکلات، آسیب دیده و این وضعیت را به شکل گلهایی تشبیه میکند که به جای زیبایی، زخم و خار دارند. در نهایت، شاعر به احساس عجز و ناامیدی خود در برابر این مشکلات اشاره میکند، مانند گلی که در بهار شکسته است و نمیتواند شکوفا شود.