غزل شمارهٔ ۱۳۳۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
موج گوهرطینتان، گر شوخی افزون کردهاند
پای در دامن سری از جیب بیرون کردهاند
کهکشان دیدی شکست رنگ هم فهمیدنیست
بیخودان در لغزش پا سیر گردون کردهاند
اعتباری نیست کز ذلتکشان خاک نیست
عالمی را پایمال فطرت دون کردهاند
نشئهٔ ناقدردانی بسکه زور آورده است
اکثری از ترک می بیعت به افیون کردهاند
خلق را خواب پریشان تاکجا راحت دهد
سایه بر فرق جهان از موی مجنون کردهاند
پر به صهبا خو مکنکاین عاریت پیمانهها
رنگی از سیلیست هرگه چهرهگلگونکردهاند
بگذرید از شغل بام و در که جمعی بیخبر
زین تکلف دشت را از خانه بیرون کردهاند
گل به دست و پا که بست امشب که چون برگ حنا
بوسه مشتاقان چمنها زیر لب خونکردهاند
موج گوهر بیتامل قابل تمییز نیست
مصرع ما را به چندین سکته موزونکردهاند
زین بضاعت تا کجا اثبات نفی خود کنم
کاستنهای مرا هم بر من افزون کردهاند
بیدل این دریای عبرت را پل دیگرکجاست
زورقی چند از قد خم گشته واژون کردهاند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به انتقاد از وضعیت جامعه و انسانهای آن پرداخته است. او از هنگامههای بیمعنایی و بیخبری در میان مردم سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که مردم به دلایل مختلف، از جمله ضعفهای فطری و ناپایداری اجتماعی، در تنگنایی قرار دارند. شاعر از ناپایداری و بیارادتی در زندگی افراد و از آثاری که افیون و بیتوجهی بر آنها گذاشته سخن میگوید. او به تصویر کشیدن درد و اندوهی که بر دوش جامعه سنگینی میکند، میپردازد و در نهایت از ناشناسی و عدم تمییز در دلهای مردم انتقاد میکند و از وجود دریای عبرت به عنوان نمادی از تجربیات تلخ و عبرتآموز یاد میکند.