نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۸۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ز بسکه منتظران چشم در ره یارند

چو نقش پا همه‌گر خفته‌اند بیدارند

ز آفتاب قیامت مگوکه اهل وفا

به یاد آن مژه در سایه‌های دیوارند

درین بساط‌ که داند چه جلوه پرده درد

هنوز آینه‌داران به رفع زنگارند

مرو به عرصهٔ دعوی که گردن‌افرازان

همه علمکش انگشتهای زنهارند

ز پیچ و تاب تعلق ‌که رسته است اینجا

اگر سرندکه یکسر به زبر دستارند

هوس ز زحمت کس دست برنمی‌دارد

جهانیان همه یک آرزوی بیمارند

درین محیط به آیین موجهای‌ گهر

طبایعی که بهم ساختند هموارند

نبرد بخت سیه شهرت از سخن‌سنجان

که زیر سرمه چو خط نالهٔ شب تارند

به خاک قافله‌ها سینه‌مال می‌گذرند

چو سایه هیچ متاعان عجب‌ گرانبارند

ز شغل مزرع بی‌حاصلی مگوی و مپرس

خیال می‌دروند و فسانه می‌کارند

خموش باش ‌که مرغان آشیانهٔ لاف

به هر طرف نگری پرگشای منقارند

ز خودسران تعین عیان نشد بیدل

جز اینکه چون تل برف آبگینه‌کهسارند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به انتظار و longing برای یار و عشق می‌پردازد. شاعر می‌گوید که حتی اگر منتظران در ظاهر خوابیده باشند، در دل بیدارند و منتظرند. به زیبایی وعده قیامت اشاره می‌کند و اهل وفا را به یاد سایه مژه‌های یار می‌کشاند. درد و رنج زندگی را به تصویر می‌کشد و اشاره می‌کند که گاهی ما به دنبال چیزهایی هستیم که در نهایت بی‌ثمرند. نویسنده از پیچیدگی‌های تعلق و آرزوهای دنیا صحبت می‌کند و به ناامیدی‌ها و تلاش‌های بی‌حاصلی اشاره می‌کند. در پایان، به سرنوشت دیگران و محدودیت‌های خودسران اشاره می‌کند، و در واقع می‌خواهد بگوید که در این دنیای پر از آرزو، انسان‌ها غالباً به دنبال چیزهایی هستند که در نهایت به درد نمی‌خورند.