نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۳۹۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مبصّران حقیقت‌ که سر به سر هوشند

به رنگ چشمهٔ آیینه فارغ از جوشند

نی‌اند چون صدف از شور این محیط آگاه

ز مغز خشک کسانی‌ که پنبه در گوشند

علاج حیرت ما کن که رنگ‌باختگان

شکست خاطر آیینه خانهٔ هوشند

زبان بیخودی رنگ کیست دریابد

شکستگان همه تن ناله‌های خاموشند

مرا معاینه شد ز اختلاط قمری و سرو

که خاکساری و آزادگی هم‌آغوشند

ملایمت نشود جمع با درشتی طبع

که عکس و آینه با یکدگر نمی‌جوشند

به صبح عیش مباش ایمن از سیه‌روزی

مدام سایه و مهتاب دوش بر دوشند

ز شوخ‌چشمی خویشند غافلان محجوب

برهنه است دو عالم اگر نظر پوشند

تو هر شکست‌ که خواهی حوالهٔ ما کن

حباب و موج سراپا خمیدن دوشند

کجا رسیم به یاد خرام او بیدل

که عاجزان همه چون نقش پا فراموشند

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به توصیف حالاتی از ناامیدی و حیرت می‌پردازد. او از ناتوانی انسان‌ها در درک حقیقت و واقعیت سخن می‌گوید و به ضعف در بنیان‌های وجودی خود اشاره می‌کند. به نظر می‌رسد که آگاهی و هوش چیزی است که کمتر به آن دسترسی دارد. زبان شاعر نسبت به مشکلات و شکست‌های انسانی ست. او به تضاد میان زیبایی و زشت‌کامی، آزادی و خاکساری، و دل آرامی و درشتی اشاره می‌کند. در نهایت، اشاره به یاد و خاطره‌ای از بیدل (شاعر معروف) می‌کند که نشان‌دهنده ناتوانی انسان‌ها در رسیدن به معانی عمیق و وجودی است.