غزل شمارهٔ ۱۴۶۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
جمعی که با قناعت جاوید خو کنند
خود را چوگوهر انجمن آبروکنند
حیرت زبان شوخی اسرار ما بس است
آیینهمشربان به نگه گفتگوکنند
محجوب پردهٔ عدمی بیحضور دل
پیدا شویگر آینهات روبروکنند
آنجاکه عشق خلعت رسوایی آورد
پیراهنی که چاک ندارد رفو کنند
لبتشنهٔ هوای ترا محرمان راز
چون نی به جای آب نفس درگلوکنند
نقش خیال و خامهٔ نقاش مشکلست
ما را مگر به فکر میان تو مو کنند
آیینه است،گاه خطا، رنگ اهل شرم
بیدستگاه شامه گل چشم بوکنند
شوخی به سیر عالم ما ره نمیبرد
چشمی مگر در آبلهٔ پا فروکنند
آن نامقیدان که در اثبات مطلقند
آب نرفته را زتوهم به جوکنند
در بحرکاینات که صحرای نیستیست
حاصل تیممی است به هرجا وضوکنند
بیدل دماغ نشئه ندارد گدای عشق
گرنه فلک گداخته در یک کدو کنند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عواطف و تجربیات انسانی در ارتباط با عشق و معنای زندگی میپردازد. شاعری درباره قناعت و ارزشهای انسانی صحبت میکند و به این نکته اشاره میکند که افراد باید خود را در مقام و منزلتی بالا قرار دهند. او به عشق و رسوایی ناشی از آن میپردازد و میگوید که تنها در گودال محبتی واقعی میتوان زندگی کرد. همچنین شاعر به مسألههایی مانند خیال، حضور و غیبت میپردازد و نشان میدهد که چگونه در جهانی پر از عدم، آدمی میتواند با ایمان و عشق به زندگی ادامه دهد. در نهایت، او به نوعی ناتوانی در درک عمیق عشق و وجود اشاره میکند که تنها در سایه عواطف واقعی میتواند به حقیقتی دست یابد.