غزل شمارهٔ ۱۴۷۲ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
آفاق جا ندارد همت کجا نشیند
سنگ از نگین براید تا نام ما نشیند
جایی که خاک باشد پست و بلند هستی
تا چند سایه بالد یا نقش پا نشیند
تاب و تب نفسها از یکدگر جداییست
در خانهای که ماییم راحت چرا نشیند
همصحبتان این بزم از دیده رفتگانند
عبرت خوشست از اینها رو بر قفا نشیند
فرصت نمیپسندد جا گرم کردن از ما
آیینه پر فشاندهست تمثال تا نشیند
زین ما و من که داریم آفات در خروش است
ای کاش سرمه گردیم تا این صدا نشیند
راه نفس دو دم بیش فرصت نمیکند گل
تا کی قفای شبنم صبح از حیا نشیند
زین وحشتی که ما را چون بو ز گل برآورد
مشکل که جای ما هم برجای ما نشیند
بگذار تا دمی چند بر گرد خویش گردیم
عالم به دل نشستهست دل در کجا نشیند
در کارگاه دولت شور حشم شگون نیست
یکسر خروش جغد است هرجا هما نشیند
از مرگ نیست باکم اما ز بینصیبی
ترسم ز دامن او گردم جدا نشیند
ای شور شوق بردار از جا غبار ما را
پامال یأس تا چند این بیعصا نشیند
سرمایه پرفشانیست اظهار بینشانیست
از رنگ و بو چه مقدار گل بر هوا نشیند
بیدل به حکم تقدیر فرمانبر اطاعت
استادهایم چون شمع تا سر ز پا نشیند
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و اندیشههای عمیق شاعر دربارهٔ زندگی و وجود انسانی میپردازد. شاعر با استفاده از تصاویر و استعارههای زیبا، به جستجوی معنا و جایگاه انسان در جهان میپردازد. او به ناپایداری زندگی و گذرایی آن اشاره کرده و بر این نکته تأکید میکند که جا برای آرامش و استراحت در این دنیا وجود ندارد. شعر به نوعی از درد ناشی از جدایی و نبودن محبوبان صحبت میکند و به بیمعنایی و ناپایداری زندگی اشاره میکند. در نهایت، شاعر از تقدیر و ناچاری در برابر آن میگوید و به حالت نشسته شمعی اشاره میکند که در انتظار است تا شعلهاش خاموش شود.