غزل شمارهٔ ۱۴۹۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
درشتخو سخنش عافیت ثمر نبود
صدای تار رگ سنگ جز شرر نبود
هجوم حادثه با صاف دل چه خواهدکرد
ز سیل خانهٔ آیینه را خطر نبود
غبار وحشت ما از سراغ مستغنیست
به رفتن نگه از نقش پا اثر نبود
به عالمی که ادب محو بینشانیهاست
هوس اگر همه عنقاست نامهبر نبود
به کارگاه تآمل همان دل است نفس
گره به رشتهٔ کارم کم از گهر نبود
ز بخت شکوه ندارم که نخل شمع مرا
بهار سوختنی هست اگر ثمر نبود
به رنگ ریگ روان رهنورد سودا را
به غیر آبلهٔ پا گل سفر نبود
در این محیط که هر قطره نقد باختن است
خوش آن حباب که آهیش در جگر نبود
مخواه رنگ حلاوت زگفتگو بیدل
نیی که ناله کند قابل شکر نبود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی مفهوم عافیت و درد در زندگی میپردازد. شاعر ابتدا به نبود ثمر و نتیجه مثبت در سخنان درشتخو اشاره میکند و بعد به تاثیر حوادث بر دلهای صاف و پاک میپردازد. او به نوعی از وحشت و ناامیدی در زندگی اشاره کرده و میگوید که آثار و نشانهها در دنیای بیادب محو میشود. همچنین، او به اهمیت دل و اندیشه در کارهای زندگی اشاره میکند و بیان میکند که وضعیت بخت و شانس او رضایتبخش نیست. در ادامه، شعر به این نکته میرسد که در دنیای پر از ناملایمات، هیچ چیز به جز آرزوهای غیرمعقول نمیتواند ارزشمند باشد و در نهایت، شاعر به نکتهای اشاره میکند که گفتگو و ارتباطات انسانی بدون احساس و درد، هیچگونه ارزش و حلاوتی ندارند.