نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۱۵ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

این انجمن افسانهٔ راز دهنی بود

هر جلوه‌که دیدم نشنیدن سخنی بود

این فرصت ‌هستی‌ که نفس‌ کشمکش ‌اوست

هنگامهٔ بیتاب ‌گسستن رسنی بود

تا پاک برآییم زگرمابهٔ اوهام

قطع نفس از هر من و ما جامه‌کنی بود

جمعیت سر بستهٔ هر غنچه در این باغ

زان پیش‌ که ‌گل در نظر آید چمنی بود

تکرار نفس شد سبب مبحث اضداد

امزوز تو و ماست‌ کزین پیش منی بود

در بیکسی‌ام خفت همچشمی ‌کس نیست

ای بیخبران عالم غربت وطنی بود

امروز جنون تب عشق تو ندارم

صبح ازلم پنبهٔ داغ ‌کهنی بود

ما را به عد نیز همان قید وجود است

زان زلف‌ گرهگبر به هرجا شکنی بود

افسوس که دل را به جلایی نرساندیم

صبح چمن آینهٔ صیقل‌زدنی بود

زین رشته ‌که در کارگه موی سفید است

جولاه امل سسلسله ‌باف کفنی بود

آخربه تپش مردم وآگاه نگشتم

آن چاه‌ که زندانی اویم ذقنی بود

فردا شوی آگاه ز پرواز غبارم

کاین خلعت نازک به بر گل بدنی بود

بیدل فلک از ثابت و سیار کواکب

فانوس خیال من و ما انجمنی بود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر حاکی از تأملات عمیق شاعر درباره راز زندگی و وجود است. او به ما یادآوری می‌کند که در دنیای خویش، در میان افکار و اوهام، به جستجوی حقیقت و پاکی می‌پردازد. در این مسیر، شاعر به عزیز بودن لحظات و ارتباطات انسانی اشاره دارد و با غم و اندوه به احوال خویش نگریسته و احساس غربت و تنهایی می‌کند. او از عشق و جنون سخن می‌گوید و بیان می‌کند که علیرغم مشکلات و قیدهایی که بر وجود انسان حاکم است، تلاش برای جستجوی معنا و زیبایی در زندگی ادامه دارد. در نهایت، شاعر به جمعیتی اشاره می‌کند که هرکدام در پی کشف عشق و حقیقت هستند، و این جمع از افراد در یکدیگر به هم پیوسته‌اند.