غزل شمارهٔ ۱۵۲۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
دل ز پیاش عمرهاست سجده کمین میرود
سایه به ره خفته است لیک چنین میرود
قافله بانگ جرس دارد و گرد فسوس
پیش تو آن رفته است بعد تو این می رود
با تک و تاز نفس عزم عنان تاب نیست
امدن اینجا کجاست عمر همین میرود
نقب به کهسار برد نالهٔ شهرت کمین
نام شهان زین هوس زیر نگین میرود
خواجه جه دارد ز جاه جز دو سه دم کر و فر
پشه چو بالش نماند ناز طنین میرود
شیخ گر این سودن است دست تو بر حال ما
آبلهٔ سبحهات ازکف دین میرود
تازه بکن چون سحر زخم دل ای بیخبر
گرد خرام نفس پر نمکین میرود
خاک عدم مرجع خجلت بی مایگیست
کوشش آب تنک زیر زمین میرود
گر همه سر بر هواست نقش قدم مدعاست
قاصد ما همچو شمع آینهبین میرود
فرصت این دشت و در نیست اقامت اثر
حال مقیمان مپرس خانه چو زین میرود
بیدل اگر این بود ناز هوس چیدنت
دامت آخر چو صبح درپی چین میرود
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان ناپایداری و گذرای زندگی و زمان میپردازد. شاعر به تصویر کشیدن تلاشها و آرزوهای انسانی مینشیند که در نهایت به بیسرانجامی و زوال میانجامد. او به پیروی از عشق و تمایلاتش اشاره دارد، در حالی که یادآوری میکند که در هر حال، زندگی به سرعت در حال گذر است و به این ترتیب، تلاشهای انسانها و آثارشان به فراموشی میرود. در انتها، شاعر به ناکامی و بیثمری برخی از این آرزوها و تلاشها اشاره میکند و به نوعی ندا میدهد که باید از زندگی و لحظاتش استفاده کرد، قبل از اینکه همه چیز به پایان برسد.