نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۱۵۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

قید هستی نیست مانع خاطرِ آزاده را

در دل مینا برون‌ گردی‌ست رنگ باده را

خوابناکان را نمی‌باشد تمیز روز و شب

ظلمت و نور است یکسان تن‌به‌غفلت‌داده‌ را

ناتوانی مشقِ دَردی کن که در دیوان عشق

نیست خطی جز دریدن نامه‌های ساده را

همچو گوهر سبحهٔ یکدانهٔ دل جمع‌ کن

چند چون‌ کف بر سرِ آب افکنی سجاده را

نیست سرو از بی‌بری ممنون احسان بهار

بارِ منّت خم نسازد گردن آزاده را

آب در هر سرزمین دارد جدا خاصیتی

نشئه باشد مختلف در هر طبیعت باده را

اشکِ یأس‌آلوده بود از دیده بیرون ریختم

خاک بر سر کردم این طفل ندامت‌زاده را

هرکجا عبرت سواد خاک روشن می‌کند

خجلت‌ِ کوری‌ست چشم از نقشِ پا نگشاده را

بی‌نفس‌ گشتن طلسم راحت دل بوده است

موج منزل می‌زنم تا محو کردم جاده را

بیدل از تسلیم‌، ما هم صید دل‌ها کرده‌ایم

نسبتی با زلف می‌باشد سرِ افتاده را

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بحث درباره آزادی و عمق احساسات انسانی می‌پردازد. شاعر به توصیف حالتی از بی‌توجهی و غفلت در زندگی اشاره دارد، جایی که شب و روز برای خواب‌آوران یکسان است. او از ناتوانی در ابراز احساسات و عشق سخن می‌گوید و به اهمیت دل‌جمع کردن و توجه به حقیقت وجودی اشاره می‌کند. در نهایت، شاعر به ضعف و ناامیدی در زندگی می‌نگرد و از تجربه‌هایی که باعث رشد و آگاهی می‌شوند، یاد می‌کند. آفرینش و تنهایی نیز مضامین مهمی در اشعار او به شمار می‌آیند، که تأکید بر تسلیم و درک عمیق عشق و زیبایی دارد.