غزل شمارهٔ ۱۹۶۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
شمعی از وحشت نگاهی انجمن گم کردهام
بلبلی از پر فشانیها چمن گم کردهام
حسرت جاوید از نایابی مطلب مپرس
نارسایان آنچه میجویند من گم کردهام
ای تمنا نوحه کن بر کوشش بیحاصلم
جستجوها دارم اما یافتن گم کردهام
هیچکس چون من زمان فرسودهٔ فرصت مباد
تا سراغ رنگ میپرسم چمن گم کردهام
میشدم من هم به وحشت هم عنان رنگ و بو
لیک چون گل دستگاه پر زدن گم کردهام
روز و شب خون میخورم در پردهٔ بیطاقتی
گفت و گوی لالم و راه دهن گم کردهام
چون سپند از بینواییهای من غافل مباش
نالهواری داشتم در سوختن گم کردهام
یافتن گمکردنی میخواهد اما چاره نیست
کاش گم کرده چه سازم گم شدن گم کردهام
بیدل از درد بیابان مرگی هوشم مپرس
بیخودی میداند آن راهی که من گم کردهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساس عمیق گمگشتگی و نداشتن چیزهایی که برایش ارزشمند هستند، سخن میگوید. او در جستجوی چیزهایی است که قبلاً داشته، اما اکنون گمشدهاند. از درد و حسرتی میگوید که به خاطر ناکامیهایش احساس میکند و اشاره به تلاشهای بینتیجهاش دارد. او توجه میدهد که دیگران نمیتوانند احساس او را درک کنند و میگوید که در این بینهایت و فرسودگی به دنبال یافتن خود و آن چیزهایی است که گم کرده، اما در عین حال از ناکامی و ناامیدیاش نیز شکایت میکند. در نهایت، او به شرایطی اشاره میکند که در آن هیچ راهی برای بازگشت نیست و تنها خود را در دنیا ویران شدهاش میبیند.