غزل شمارهٔ ۱۹۸۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در جنون گر نگسلد پیمان فرمان نالهام
بعد ازین، این نُه فلک گوی است و چوگان نالهام
هر نگه مدّی به خون پیچیدهٔ صد آرزوست
هوش کو تا بشنود از چشم حیران نالهام
مستیِ حسن و جنونِ عشق از جامِ من است
در گلستان رنگم و در عندلیبان نالهام
بسکه خون آرزو در پردهٔ دل ریختم
گرچه زخمی بود هر جا شد نمایان نالهام
عمرها شد در سواد بیکسی دارم وطن
آه اگر نبود چراغ این شبستان نالهام
ساز و برگِ عافیت یکبارم از خود رفتن است
چون نفس گر میشود کارم به سامان، نالهام
هیچ جا از عضو امکان قابل تأثیر نیست
روزگاری شد که میگردد پریشان نالهام
پوست از تن رفت و مغز از استخوان، اما هنوز
برنمیدارد چو نی دست از گریبان نالهام
گرد من از عالم پرواز عنقا هم گذشت
تا کجا خواهد رساند این خانه ویران نالهام
گر به دامان ادب فرسود پایم باک نیست
گاه گاهی میکشد تا کوی جانان نالهام
مژدهای آسودگی کز یک تپیدن چون سپند
من شدم خاکستر و پیچید دامان نالهام
بیدل از عجزم زبان درد دل فهمیدنیست
بیتکلف چون نگاه ناتوانان نالهام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر غمگین و عاطفی در مورد درد و رنج ناشی از عشق و احساس تنهایی است. شاعر از عواطف و آرزوهای ناتمام خود سخن میگوید و به جنون و نالههایش اشاره میکند که به نوعی نماد سردرگمی و ناامیدی اوست. او احساس میکند که حتی با گذشت زمان، زخمهای روحیاش همچنان پابرجا هستند و به رغم تمام سختیها، نالههایش از دل همچنان جاریست. شاعر به عدم وجود آرامش و پیدا کردن وطن در میانسالی اشاره دارد و به تلاشش برای یافتن معنای زندگی و عشق در این جهان پرآشوب میپردازد. از طرف دیگر، او به جنون و مستی ناشی از عشق نیز اشاره میکند و به وضوح نشان میدهد که چگونه عشق میتواند انسان را تحت تأثیر قرار دهد. در انتها، او به سرنوشت خود و تقدیرش فکر میکند و از دگرگونی حالت خود از زندگی به خاکستر میرسد.