غزل شمارهٔ ۱۹۹۷ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
مردهام اما همان خجلت طراز هستیام
با عرق چون شمع میجوشد گداز هستیام
رنگ این پرواز حیرانم کجا خواهد شکست
چون نفس عمریست گرد ترکتاز هستیام
کاش چشمم وانمیگردید از خواب عدم
منفعل شد نیستی از امتیاز هستیام
حاصل چندین امل چشمی بهم آوردن است
بگذر از افسانهٔ دور و دراز هستیام
بر هوا چند افکنم سجادهٔ ناز غبار
سجدهای میخواهد ارکان نماز هستیام
نقش من چون اشک شوخی کرد و از خجلت گداخت
کاش هم در پرده خون میگشت راز هستیام
چون حبابم یک نفس پرواز و آن هم در قفس
ای ز من غافل چه میپرسی ز ساز هستیام
صبح پیری میدمد ای شمع ما و من خموش
جز نفس مشکل که گیرد شاهباز هستیام
چشمکم را چون شرر دنبالهٔ تکرار نیست
پر تغافل پیشه است ابروی ناز هستیام
سرنگونیهای خجلت تحفهٔ بیحاصلیست
کیست غیر از یأس بیند بر نیاز هستیام
بیدل از منصوبهٔ عنقاییام غافل مباش
نقد اظهاری ندارم پاکباز هستیام
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به حس اندوه و خجلت ناشی از وجود خود اشاره میکند. او احساس میکند که اگرچه در ظاهر مرده و ناامید است، اما همچنان نشانههایی از حیات در وجودش وجود دارد. به تصویر کشیدن رنگ پرواز و خستگی عمر، و آرزوی بیداری از خواب عدم، نشان از آرزویی برای دستیابی به حقیقت هستی دارد. شاعر به جستجوی معنای وجود و نیاز به سجده و نیایش در برابر راز هستی میپردازد. او در نهایت به ناامیدی و یاس خود از وضعیت موجود اشاره میکند و مفهوم وجود خود را در پیچیدگیهای حیات و مرگ نشان میدهد.