غزل شمارهٔ ۲۰۰۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی حوصلگیکرد درین بزم کبابم
چون اشک نگون ساغر یک جرعه شرابم
پامال هوسهای جهانم چه توانکرد
مخمل نیام اما سر هر موست به خوابم
بنیاد من آب و گل تشخیص ندارد
از دور نمایند مگر همچو سرابم
آن روزکه چون شعله به خود چشمگشودم
برچهره ز خاکستر خود بود گلابم
یار از نظرم رفته و من میروم از خویش
ای ناله شتابی که درنگست شتابم
از صفحهٔ من غیر تحیر نتوان خواند
چون آینه شستند ندانم به چه آبم
انداز غبارم چو سحر بسکه بلند است
با همنفسان از لب بام است خطابم
چون ماه نوم بسکه برون دار تعین
شایستهٔ بوس لب خویش است رکابم
ای چرخ ز سر تا قدمم رشتهٔ عجزیست
تا نگسلم از خو مده آنهمه تابم
در جلوهگه او اثر من چه خیالست
گمگشته تر از سایهٔ خورشید نقابم
تا دم زدهام ساز طربها همه خشکست
آب تنکی تاخته بر روی حبابم
واکردن چشم آنقدرم ده دله دارد
بیدل به همین صفر فزوده است حسابم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از بیحوصلگی و ناامیدی خود در یک مجلس سخن میگوید. او احساس میکند که به خاطر دنیا و هوسهایش، دچار فراموشی و بیثباتی شده است. او به زندگیاش مانند آبی بیمقدار و نامشخص مینگرد و در وصف حال خود از تجارب تلخ و حسرتهایش میگوید. در غزل، او به فرار از خود و یار که از نظرش رفته، اشاره میکند و به گمگشتگی و تحیر خود در زندگی معترف است. همچنین به تاثیری که زندگی و عشق بر او گذاشته اشاره دارد و در نهایت از احساس تنهایی و بینشانی خود سخن به میان میآورد. احساسات و تصاویر شعری او جوهر دردهایی عمیق و جستجوی معنا در زندگی را به تصویر میکشد.