غزل شمارهٔ ۲۰۶۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
من خاکسار گردن ز کجا بلند کردم
سر آبله دماغی ته پا بلند کردم
در و بام اوج عزت چقدر شکست پستی
که غبار هرزه تاز من و ما بلند کردم
ز فسونگه تعین نفسی ز وهم گل کرد
چو سحر دماغ اقبال به هوا بلند کردم
ز کجا نوای هستی در انفعال وا کرد
که هزار دست حاجت چو گدا بلند کردم
صف غیرت خموشی علمی نداشت در کار
به چه سنگ خورد مینا که صدا بلند کردم
طلب گدا طبیعت نشناخت قدر عزت
خم پایهٔ اجابت به دعا بلند کردم
ره وهم زیر پا بود تک وهم دور فهمید
که به رنگ شمع گردن همه جا بلند کردم
سر و کار خودسری ها ادب امتحانیی داشت
عرق نگونکلاهی ز حیا بلند کردم
سحری نظر گشودم به خیال سرو نازی
ز فلک گذشت دوشم مژه تا بلند کردم
به هزار ناز گل کرد چمن نیاز بیدل
که سر ادب به پایش چو حنا بلند کردم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات و اندیشههای عمیق شاعر در مورد خود، عزت، و جایگاه انسانی میپردازد. شاعر از شرایطی میگوید که در آن، با تواضع و خاکساری، سعی کرده است به بلندی های معنوی و اجتماعی دست یابد. او به شکستها و چالشهای زندگی اشاره کرده و نشان میدهد که چگونه در جستجوی هویت و جایگاه خویش با سختیها روبرو شده و از غبار و ناامیدیها عبور کرده است. در عین حال، شاعر به عشق و نیازهای درونی خود نیز اشاره کرده و به زیباییهای زندگی و عشق پرداخته است. در کل، شعر به مسیری از خودشناسی، مبارزه با مشکلات و تلاش برای رسیدن به آرامش و کمال دلالت دارد.