نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۰۸۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

بیخودی‌ کردم ز حسن بی حجارش سر زدم

از میان برداشتم خود را نقابی بر زدم

وحشتم اسباب امکان را به خاکستر نشاند

چون‌ گل از پرواز رنگ آتش به بال و پر زدم

سینه لبریز خراش زخم ناخن ساختم

همچو بحر آخر به موج این صفحه را مسطر زدم

غافل از معنی جهانی بر عبارت ناز داشت

من هم از نامحرمی بانگی برون در زدم

چون هلال از مستی و مخموری عیشم مپرس

از هوس خمیازه‌ای‌ گل کردم و ساغر زدم

زندگی مخموری رطل‌ گرانی می‌کشد

سنگی از لوح مزار خود کنون بر سر زدم

زین شهادتگاه کز بیتابی بسمل پر است

عافیت می‌خواست غفلت بر دم خنجر زدم

شور این افسانه سازان درد سر بسیار داشت

با تغافل ساختم حرفی به‌ گوش کر زدم

اعتبار هستی‌ام این بس که در چشم تمیز

خیمه‌ای چون سایه از نقش قدم برتر زدم

پن تماشاخانهٔ حیرت رهایی مشکلست

چون مژه بیدل عبث دامان وحشت برزدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از تجربیات عمیق و احساسات تلخی سخن می‌گوید. او درباره زخم‌ها و وحشت‌های درونی خود صحبت می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه با عشق و زیبایی‌های جهانی دست و پنجه نرم می‌کند. شاعر با تصاویری از خرابی و نابودی، به جنگ درونی خود اشاره می‌کند و نسبت به جهان و روابط انسانی احساس ناامنی دارد. او بیان می‌کند که زندگی او با درد و غم آمیخته است و ناخواسته در این دنیای پر پیچ و خم بیشتر با تنهایی و سرگردانی مواجه شده است. در نهایت، او از زوال و حسرت در زندگی خود می‌گوید و بر دشواری‌های رهایی تأکید دارد.