غزل شمارهٔ ۲۱۰۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
چو بویگل به نظرها نقاب نگشودم
بهار آینه پرداخت لیک ننمودم
خیال پوچ دو روزم غنیمت سوداست
به این متاع که در پیش وهم موجودم
هزار خلد طرب داشتهست وضع خموش
چها گشود به رویم لبی که نگشودم
به رنگ سایه ز جمعیتم مگوی و مپرس
گذشت عمر به خواب و دمی نیاسودم
چو زخم صبح ندارم لب شکایت غیر
همان تبسم خود میکند نمکسودم
ز همرهان مدد پا نیافتم چو جرس
هزار دشت به اقبال ناله پیمودم
هوس بضاعت سعی از دماغ میخواهد
ز یأس دست و دلی داشتم به هم سودم
ز زندگی چه نشاط آرزو کنم یارب
چو عمر رفته سراپا زیان بیسودم
ز عرض جسم که ننگ شعور هستی بود
به غیر خاک دگر بر عدم چه افزودم
تو خواه شخص عدم گوی خواه بیدلگیر
در آن بساط که چیزی نبود من بودم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و تأملات شاعر در مورد زندگی و گذران عمر میپردازد. شاعر به زیبایی و لطافت بهار و گلها اشاره میکند، اما خود را در وضعیتی میبیند که نتوانسته از این زیباییها بهرهبرداری کند. او به ناامیدی و غم خود در طی گذر زمان مینگرد و حسرت روزهایی را میخورد که از دست رفتهاند. شاعر از عدم تواناییاش در ارتباط با دیگران و احساس انزوا سخن میگوید، و در عین حال به عدم وجود معنا در زندگیاش اشاره میکند. در نهایت، او به وجود خود در حالی که هیچ چیز دیگری وجود ندارد، تأکید میکند و با این موضوع به تفکر درباره وجود و عدم میرسد.