غزل شمارهٔ ۲۱۰۸ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فعولن فعولن فعولن فعولن (متقارب مثمن سالم)
به باغی که چون صبح خندیده بودم
ز هر برگ گل دامنی چیده بودم
به زاهد نگفتم ز درد محبت
که نشنیده بود آنچه من دیده بودم
چرا خط پرگار وحدت نباشم
به گرد دل خویش گردیده بودم
جنون میچکد از در و بام امکان
دماغ خیالی خراشیده بودم
اگر سبزه رستم و گر گل دمیدم
به مژگان نازت که خوابیده بودم
هنوزم همان جام ظرف محبت
نم اشک چندی تراویده بودم
شرر جلوهای کرد و شد داغ خجلت
به این رنگ من نیز نازیده بودم
قیامت غبار است صحرای الفت
من اینجا دمی چند نالیده بودم
ندزدیدم آخر تن از خاکساری
عبیری بر این جامه مالیده بودم
ادب نیست در راه او پا نهادن
اگر سر نمیبود لغزیده بودم
ندانم کجا رفتم از خویش بیدل
به یاد خرامی خرامیده بودم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و تجربیات شخصی خود در مورد عشق و محبت سخن میگوید. او به باغی اشاره میکند که با خوشحالی به آن نگاه کرده و از زیباییهای آن لذت برده است. شاعر از دردهای عشق صحبت میکند و تأکید میکند که نمیتواند مشکلات و رنجهای خود را با دیگران، به ویژه زاهدان، در میان بگذارد. او به احساس جنون و اشتیاقی که در دل دارد اشاره میکند و همچنین به یاد میآورد که هنوز تحت تأثیر عشق و محبت قرار دارد. در نهایت، شاعر به چالشهای راه عشق و احساس تنهایی و گمشدگی خود میپردازد و افکارش را در مورد هویت و سرنوشت بررسی میکند.