نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۶۵ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

چو سایه خاک به سر داغم از غمی‌ که ندارم

سیاه پوشم از اندوه ماتمی که ندارم

گداز طینت نامنفعل علاج ندارد

جبین به سیل عرق دادم از نمی‌که ندارم

نفس‌گداخت چو شمع و همان بجاست تعلق

قفس هم آب شد از خجلت رمی‌که ندارم

فکنده است به خوابم فسون مخمل و دیبا

به زبر سایهٔ دیوار مبهمی که ندارم

به صفرنسبت من‌کرد هرکه محرم من شد

ندیده‌ام چقدر بیش ازکمی که ندارم

چو شمع سرفکنم تاکجا زشرم رعونت

گران فتاد به دوش من آن خمی‌که ندارم

به قطع الفت اسباب مانده‌ام متحیر

فسان زنید به تیغ تنک دمی‌که ندارم

خیال داد فریبم فسانه برد شکیبم

به شور ماتم عید و محرمی‌که ندارم

هزار سنگ به دل بست تا ز شهرت عنقا

نشست نقش نگینم به خاتمی‌که ندارم

رسیده‌ام دو سه روزیست در توهم بیدل

ازآن جهان که نبودم به عالمی که ندارم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر از شاعر به بیان احساسات عمیق و اندوهی می‌پردازد که از فقدان و غم درونی ناشی می‌شود. شاعر با استفاده از تشبیهات مختلف، حسرت و ناامیدی خود را نسبت به مسائلی چون عشق، ارتباطات انسانی و شخصیت خود ابراز می‌کند. او از غم و اندوهی صحبت می‌کند که حتی وجود خارجی ندارد، اما بر زندگی او سایه انداخته است. این غم، او را به خود درگیر کرده و با وجود تلاش‌هایش برای رهایی از آن، هنوز در گیر الزامات و قید و بندهای ناشی از این احساسات است. در نهایت، شاعر به حس تنهایی و بی‌حالی خود اذعان کرده و به نوعی به جهانی که در آن غرق شده، اشاره می‌کند.