نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۶۸ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

شبی‌که بی‌توجهان را به یاس تنگ برآرم

ز ناله‌ای ‌که ‌کنم ‌کوه را ز سنگ برآرم

چه دولتی‌ست‌ که در یاد آن بهار تبسم

نفس قدح به‌ کف و ناله‌ گل به چنگ برآرم

به نیم‌ گردش چشمی‌ که واکشم به خیالت

فرنگ را چو غبار از جهان رنگ برآرم

چه ممکن است‌که تمثال آفتاب نبندد

چو سایه آینه‌ای را که من ز زنگ برآرم

صفاست حوصله پرداز بحر ظرفی دلها

زآب آینه من هم سرنهنگ برآرم

ازین دلی‌ که چو آماج بوی امن ندارد

نفس دمی که بر آرم همان خدنگ بر آرم

شکست چینی فغفورگو سفال بر آمد

چه صنعت است که مو از خمیر سنگ بر آرم

نریخت سعی زمینگیری‌ام به حاصل دیگر

جز این‌ که خار تکلف ز پای لنگ برآرم

خمار تا به کی‌ام بی‌دماغ حوصله دارد

خوش است جام می از شیشه‌ها به رنگ برآرم

ز چرخ چندکشم انفعال شیشه دلیها

روم جنون‌ کنم و پوست زین پلنگ برآرم

هزار رنگ‌گریبان درد جنون ندامت

که من چو صبح نفس زبن قبای تنگ برآرم

به ششجهت ‌گل خورشید بستم و ننمودم

به حیرتم من بیدل دگر چه رنگ برآرم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و آرزوهایش سخن می‌گوید. او به دنبال رهایی و تغییر در زندگی است و می‌خواهد با ناله و اشک، کوه‌ها را به حرکت درآورد. یاد بهار و شادابی آن، او را به حسرت و غم می‌اندازد و می‌خواهد با یادآوری لحظات زیبا، رنگ و رونق به زندگی‌اش بیاورد. شاعر به جستجوی معانی عمیق و زیبایی‌های دنیا پرداخته و با اشاره به تنهایی و دردهایش، از تلاش برای بهبود وضعیت خود سخن می‌گوید. او به چالش‌های زندگی‌اش اشاره می‌کند و در نهایت، از سردرگمی و جستجوی خود در میان رنگ‌های مختلف وجودش می‌گوید. این شعر به طور کلی نشان‌دهنده ترکیبی از احساسات غم، امید و جستجوی زیبایی در زندگی است.