نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۱۷۴ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

ز دشت بیخودی می‌آیم از وضع ادب دورم

جنونی‌ گر کنم ای شهریان هوش معذورم

ز قدر عاجزیها غافلم لیک اینقدر دانم

که تا دست سلیمان می‌رسد نقش پی مورم

جهان در عالم بیگانگی شد آشنای من

سراب‌ آیینه‌ام گل‌ می‌کند نزدیکی از دورم

همان بهترکه خاکستر شوم در پردهٔ عبرت

نقاب از روی‌ کارم بر نداری خون منصورم

برو زاهد برای خویش هر کس مطلبی دارد

تو محو و من تغافل اشتیاق‌ جنت و حورم

به اقبال تپیدن نازها دارد غبار من

کلاه آرای عجزم بر شکست خویش معذورم

سجودی بست بار هستی آخر بر جبین من

چه‌سان سر تابم از حکم خمیدن دوش مزدورم

اگر صدق طلب دست ز پا افتادگان‌ گیرد

به‌ مستی می‌رساند لغزش مژگان مخمورم

به خون پیچیده می‌بالم نفس دزدیده می‌نالم

دمیدنهای تبخالم چکیدنهای ناسورم

مکش ای ناله دامانم مدر ای غم‌ گریبانم

سرشکی محو مژگانم چکیدن نیست مقدورم

خلل تعمیر سیلاب حوادث نیستم بیدل

بنای حسرتی در عالم امید معمورم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از احساسات عمیق خود نسبت به زندگی و جنون صحبت می‌کند. او از دنیای بی‌خودی و جنون خود می‌گوید و به ناتوانی‌هایش اعتراف می‌کند، اما در عین حال می‌فهمد که در مقایسه با دست سلیمان، تنها یک نقطه کوچک است. او دنیای بیگانگی را برای خود آشنا کرده و در تلاش است تا به تحولی درون خود دست یابد. شاعر به مضامین عبرت، عشق و اشتیاق به جنت و حور اشاره می‌کند و در نهایت به غم و تنهایی خود می‌پردازد و از خلل‌های موجود در زندگی‌اش صحبت می‌کند. او در این مسیر به آرامی در حال درک حقیقت وجود خود است.