غزل شمارهٔ ۲۲۱۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
به عرض جوهر طاقت درین محیط خموشم
که من ز بار نفس چون حباب آبله دوشم
سپند مجمر یأسم نداشت سرمهٔ دیگر
تپید ناله به کیفیتی که کرد خموشم
ز بس به درد تپیدن گداختم همه اعضا
توان شنید چو موج ازشکست رنگ خروشم
چه ممکنست کسی پی برد به شوخی حالم
نشانده است تحیر به آب آینه جوشم
خوشم به حاصل تردامنی چو اشگ ندامت
نه گوهرم که شوم خشک و آبرو بفروشم
ز آفتاب کشم ناز خلعت زرین
گلیم بخت سیه بس بود چو سایه به دوشم
نوید عافیتی دارم از جهان قناعت
صدای بینفس موج گوهر است سروشم
تغافلست ز عالم لباس عافیت من
حبابوار ندانم به غیر چشم چه پوشم
چمن طرازی ناز است سیر بیخودی امشب
صدای پای که دارد غبار رفتن هوشم
شرار نیم نگه فرصت نمود ندارد
در انتظار که باشم به آرزوی چه کوشم
درین چمن به چه گل آشنا شوم من بیدل
مگر چو لاله دو روزی به داغ یأس بجوشم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از احساسات درونی و شرایط سخت خود سخن میگوید. او از بیتابی و دردی که در وجودش حس میکند، حرف میزند و به خموشی و ناامیدی خود اشاره میکند. شاعر احساس میکند که نمیتواند درد را تحمل کند و به همین دلیل به دنبال آرامش و فهمی از حالت خود است. او با تصاویری همچون حباب و گل از لطافت و زودگذر بودن زندگی میگوید و به دنبال عافیت و آرامش در جهانی که پر از ناملایمات است، میگردد. همچنین به ناامیدی و افسردگی خود اشاره کرده و به این موضوع میپردازد که شاید نتواند با خوشحالی و زیبایی زندگی کند و به دنبال جایی است که بتواند احساس راحتی کند. در نهایت، او به دشواریهای زندگی و تلاش برای یافتن آرامش و امید در میان این چالشها میپردازد.