نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۲۴۹ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

به این طاقت نمی‌دانم چه خواهد بود انجامم

نگین بی‌نقش می‌گردد اگرکس می‌برد نامم

به رنگ نقش پا دارم بنای عجز تعمیری

به پستی می‌توان زد لاف معراج از لب بامم

هزاران موج ساحل گشت چندین قطره گوهر شد

همان محمل طراز دوش بیتابیست آرامم

چه اندوزم به این جوش‌ کدورت غیرخاموشی

گلوی شمع می‌گردد کمند سرمهٔ شامم

نپیچد بر دل کس ریشهٔ شوق گرفتاری

چوتخمم تا گره واکرده‌ای گل می‌کند نامم

مگر از خود روم تا مدعای دل به عرض آید

صدایی درشکست رنگ می‌دارد لب جامم

هنوزم شمع سودا در نقاب هوش می‌سوزد

سرا پا آتشم اما به طرز سوختن خامم

به چشم بسته غافل نیستم از شوق دیدارت

ز صد روزن به حیرت می‌تپد در پرده بادامم

شرار برق جولان از رگ خارا نیندیشد

کند صد کوچهٔ بیداد را رنگین گل اندامم

شکوه حسرت دیدار قاصد بر نمی‌تابد

مگر در محفل جانان برد آیینه پیغامم

گرفتار طلسم حیرت دل مانده‌ام بیدل

به رنگ آب‌ گوهر نیست بیش از یک ‌گره دامم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به احساسات عمیق و درونی خود درباره عشق و longing (آرزو و اشتیاق) اشاره می‌کند. او از بی‌نامی و بی‌نقشی احساس می‌کند و نگران آینده‌اش است. با وجود احساس ناامیدی و عجز، او همچنان به شوق دیدار محبوبش امید دارد. در عین حال، او درگیر کشمکش‌های درونی است و تصویری از شور و شوق در دلش وجود دارد، اما این احساسات او را به جایی نمی‌رساند. شاعر به زیبایی از تضادهای درون خود می‌گوید، از سوز و گداز شمع تا حسرت دیدار معشوق، و در نهایت به حسرت و افسوس بر می‌خورد که در دام عشق گرفتار شده است.