غزل شمارهٔ ۲۳۳۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
از زندگی به جز غم فردا نماندهایم
چیزی که ماندهایم درینجا نماندهایم
روزی دو چون حواس به وحشت سرای عمر
بیسعی التفات و مدارا نماندهایم
چون سایه خضر مقصد ما شوق نیستی است
از پا فتادهایم ولی وا نماندهایم
سر بر زمین فرصت هستی درین بساط
زان رنگ ماندهایم که گویا نماندهایم
زین خاکدان برون نتوان برد رخت خویش
حرفیست بعد مرگ به دنیا نماندهایم
مجبور اختبار تعین کسی مباد
گوهر شدیم لیک به دریا نماندهایم
سرگشتگی هم از سر مجنون ما گذشت
جز نام گردباد به صحرا نماندهایم
محو سراغ خویش برآمد غبار ما
بودیم بینشان ازل یا نماندهایم
دود چراغ بود غبار بنای یأس
بر سر چه افکنیم ته پا نماندهایم
بر شرم کن حواله جواب سلام ما
تا قاصدت رسد بر ما، ما نماندهایم
چون مهرهای که شش درش افسون حیرت است
ما هم برون ششدر این خانه ماندهایم
بیدل به فکر نقطهٔ موهوم آن دهن
جزوی به غیر لایتجزا نماندهایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و تأملات شاعر درباره زندگی و وجود انسان پرداخته است. شاعر از غم و ناامیدی فردا سخن گفته و به این نکته اشاره میکند که در زندگی چیز زیادی باقی نمانده است. او به حواس و تجربههایش اشاره میکند که در تنهایی و بیحوصلگی از دست رفتهاند. احساس سرگشتگی و بیهدفی نیز در این ابیات مشهود است و شاعر همواره در جستجوی معنا و هدفی برای زندگی است، اما به نظر میرسد که از این جستجو موفق نبوده و در نهایت به عدم و نابودی نزدیک شده است. در کل، شعر نشاندهندهی اضطرابهای وجودی و دشواریهای زندگی است و به تأمل در سرنوشت و جایگاه انسان در جهان میپردازد.