غزل شمارهٔ ۲۳۳۵ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
زین صفر کز عدم در هستی گشودهایم
آیینهٔ حباب خیالت زدودهایم
گرد هزار رنگ تماشا دمانده است
دستیکه همچو عکس بر آیینه سودهایم
خلقی به یاد چشم تو دارد سجودناز
ما هم به سایهٔ مژههایت غنودهایم
جمعیت وسیلهٔ دیدار مفت ماست
آیینه داری از صف حیرت ربودهایم
پر روشن است حاصل انجامکار شمع
پرواز گریه دارد و ما پر گشودهایم
در وصل هم ز حسرت دیدار چاره نیست
با عشق طالعیست که ما آزمودهایم
از دوری حقیقت ادراک ما مپرس
دربا سراب شدکه به چشمت نمودهایم
از مزرع امید که داند چه گل کند
ما دانههای کاشتهٔ نادرودهایم
جانیم رفته رفته جسد بستهایم نقش
کم نیستیم کاینهمه بر خود فزودهایم
معدومی حقیقت ما حیرت آفرید
پنداشتیم آینهدار تو بودهایم
بیدل ترانهسنج چه سازی که عمرهاست
از پردهٔ خیال حدیثت شنودهایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عواطف انسان در مواجهه با هستی و عشق میپردازد. شاعر از غفلت و ناپایداری زندگی صحبت میکند و با تصویری نمادین، احساسات خود را نسبت به معشوق و جهان پیرامونش توصیف میکند. او از دوری و حسرت سخن میگوید و این که چگونه انسانها به دنبال حقیقت و درک معشوق هستند، حتی در میان سرابها و تماشاهای فریبنده. در پایان، شاعر به ناپایندگی وجود و حالتی از حیرت اشاره میکند که از درک الهی و عمیقتر بودن وجود ناشی میشود. در کل، شعر ترکیبی از عشق، حیرت و جستجوی حقیقت است.