غزل شمارهٔ ۲۳۵۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چون نگه عمریست داغ چشم حیران خودیم
زیر کوه از سایهٔ دیوار مژگان خودیم
دعوی هستی سند پیرایهٔ اثبات نیست
اینقدر معلوم میگردد که بهتان خودیم
وحشت صبحیم ما راکو سر و برگی دگر
یعنی از خود میرویم و گرد دامان خودیم
سخت جانی عمر صرف ژاژخایی کردنست
همچو سوهان پای تا سر وقف دندان خودیم
شیشهٔ ما را در این بزم احتیاج سنگ نیست
از شکست دل مقیم طاق نسیان خودیم
نقد ما با فلس ماهی هم رواج افتاده است
درهم بیحاصل بیرون همیان خودیم
عمر وهمی در خیال هیچ ننمودن گذشت
آنقدر کایینه نتوان گشت حیران خودیم
نعمت فرصت غنیمت پرور توفیر ماست
میزبان عر ض بهار توست و مهمان خودیم
سیر دریا قطره را در فکر خویش افتادنست
دامن آن جلوه در دست از گریبان خودیم
چشم میبایدگشودن جلوهگو موهوم باش
هر قدر نظاره میخندد گلستان خودیم
همچو مژگان شیوهٔ بیربطی ما حیرتست
گر بهم آییم یکسر دست و دامان خودیم
گوهر اشکیم بیدل ازگداز ما مپرس
اینقدر آب از خجالتوضع عریان خودیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و فلسفی شاعر درباره زندگی، وجود و هویت میپردازد. شاعر از داغ عشق و حیرتهای درونی خود میگوید و به تناقضهای وجودی اش اشاره میکند. او بر این باور است که وجود انسان تنها در خیال و وهم قرار دارد و در واقع در جستوجوی حقیقت و معناست. در عین حال، زندگی را پر از تپش و دگرگونی میداند و به زوال و ناچیزی عمر اشاره میکند. همچنین بر اهمیت فرصتها و لحظات زندگی تأکید دارد و در نهایت، با کنایه به اشک و دردهای درونی، به حالت عریان وجود خود اذعان میکند. به طور کلی، شعر به تأمل در درد و زیباییهای زندگی و جستجوی حقیقت میپردازد.