غزل شمارهٔ ۲۴۰۹ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
ازتب شوق که دارد اینقدر تاب استخوان
کز تپش چون اشک شمعم میشود آب استخوان
از خیال کشتنم مگذر که بیتاب ترا
میزند بال نفس در نبض سیماب استخوان
عمرها شد دارد استقبال شوق ناوکت
پیش پیش پیکرم یک تیر پرتاب استخوان
هرکجا درد توباشد مطرب ساز جنون
همچو نی مستغنی است از تار و مضراب استخوان
آشیان زخم تیغ کیست یارب پیکرم
عمرها شد شمع میچیند به محراب استخوان
گر حریف درد الفتگشتهای هشیار باش
همچو شاخ آهو اینجا میخورد تاب استخوان
نرمخویان را به زندان هم درشتی راحتست
از برای مغز دارد پردهٔ خواب استخوان
پرده دار عیب منعم نیست جز اسباب جاه
می شود در فربهی درگوشت نایاب استخوان
سختی دنیا طربگاه حریصان است و بس
میشود سگ را دلیل سیر مهتاب استخوان
این سگان از قعر دریا هم برون میآورند
گر همه چون گوهراندازی به گرداب استخوان
در مقامی کآرزوها بسمل حسرت کشی است
ای هما کم نیست از یک عالم اسباب استخوان
آسمان بیگانگان را قابل سختی ندید
جز به دست آشنا نفروخت قصاب استخوان
ماهی این بحر اخضر مطلب نایاب کیست
عالمی را چون مه نوگشت قلاب استخوان
صبح تا دم میزند بیدل هجوم شبنم است
گر نفس بر لب رسانم میشود آب استخوان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق و درونی شاعر است. او از شوق و اشتیاقی صحبت میکند که به شدت او را تحت تأثیر قرار داده و به نوعی دچار درد و غم شده است. شاعر به تصویر کشیدن تب، درد و تمایل به وصال معشوق میپردازد و احساس میکند که هرجایی که درد معشوق باشد، او نیز در آنجا حاضر است. شاعر به عمر خود اشاره میکند که در انتظار شوق و عشق سپری شده و به تصاویری از زخمها و دردهای درونی اشاره دارد. او همچنین به سادگی و ناب بودن عشق و غم خود میپردازد و نشان میدهد که چقدر زندگی برای او سخت و پر از کشمکش شده است. در نهایت، احساس ناامیدی و حسرت در آرزوها و خواستههای او نمایان است، و این همه را در قالبی شاعرانه و پر احساس بیان میکند.