غزل شمارهٔ ۲۵۴ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر چنین بالد ز طوف دامنت اجزای ما
بر سر ما سایه خواهدکرد سرتا پای ما
بینفس در ظلمتآباد عدم خوابیدهایم
شانه زنگیسو، سحر انشاکن از شبهایما
جهد ما مصروفیک سیرگریبان است وبس
غیر اینگرداب موجی نیست در دریای ما
برتن ما هیچ نتوان دوخت جزآزادگی
گرهمه سوزن دمد چون سروازاعضای ما
ماجرای بویگل نشنیده میباید شنید
ای هوستن زن، زبانغنچه است انشای ما
رنگی ازگلزار بیرنگی برون جوشیدهایم
از خرابات پری می میکشد مینای ما
یار در آغوش و سیرکعبه و دیر آرزوست
تا کجا رفتهست از خود شوق بیپروای ما
سعیهمت را ز بیمغزان چهمقدار آفتاست
هرکه راگردید سر، برلغزشی زد پای ما
دل مصفاکن، سراز وستعگه مشرب برآر
آینهصیقل زدنسیریست درصحرای ما
ششجهتهنگامهٔ امکان ز نفی ماپر است
رفتن از خود تا کجا خالی نماید جای ما
یک نفس بیدل سری باید نیاز جیبکرد
غیر مجنون نیستکس در خیمهٔ لیلای ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تأمل در مورد وجود و آزادی انسان میپردازد. شاعر به استفاده از تصاویری زیبا و استعارههای عمیق اشاره میکند که به وضعیت انسانی در دنیای پر از ظلمت و امکانهای ناشناخته پرداخته است. او بیان میکند که انسانها در جستجوی معنایی هستند و تلاش میکنند از بند مشکلات رها شوند. همچنین، اشاره به عشق و آرزوهای انسانی و همچنین تلاشهای بینتیجه برای رسیدن به خواستهها دارد. نهایتاً، این شعر بر اهمیت خودآگاهی و بیداری در زندگی تأکید میکند و به نوعی تبین میکند که همه چیز درونی و وابسته به خود انسان است.