غزل شمارهٔ ۲۵۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
جهانگرفت غبار جنون تلاشی ما
چوصبح تاختبهگردون جگرخراشی ما
حریرکسوت تنزیه فال شوخی زد
به بوی پیرهن آمیخت بدقماشی ما
دل از تعلق اسباب قطع راحتکرد
نفس به نالهکشید از قفس تراشی ما
نداشت گرد دگر آستان یکتایی
خیال قرب شد احکام دور باشی ما
چه ظلم داشت درین انجمن تمیز فضول
که خودپرست عیانکرد خواجه تاشی ما
کسی مباد خجل از تعلق اغراض
عرق به جبهه دماند از نیاز پاشی ما
در آتشیم چو شمع از ضعیفی طاقت
که رنگ رفته نجستهست از حواشی ما
به هر زمینکه فتادیم برنخاست غبار
جهات تنگ شد از پهلوی فراشی ما
ز نشئهٔ می تمکین ما مگو بیدل
قدح در آبگهر زد ادب معاشی ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است که به بیان احساسات و تفکرات شاعر در مورد مشکلات و چالشهای زندگی میپردازد. شاعر از غبار جنون و تلاشهای بیفایده صحبت میکند و به تلخیهای زندگی اشاره میکند. او به نوعی از بینظمی و ناهنجاریهای موجود در محیط خود شکایت دارد و از گذراندن لحظات سخت و شکسته شدن تعلقات و وابستگیها میگوید. تصویرهایی از درد و رنج در آن ترسیم شده و در نهایت به وضعیت شکننده انسانها و ابزارهای رفع نیازهایشان اشاره میکند. شاعر همچنین به تنهایی و اضطرابهایی که بر زندگیاش سایه افکنده، اشاره میکند. این شعر به نوعی حس ناامیدی و ضعف را به تصویر میکشد.