غزل شمارهٔ ۲۶۳۶ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلن
به غبار عالم جستجو ز چه یاس خسته نشستهای
که به پیش پای تو یکدل است و هزار شیشه شکستهای
نبری ز خیال کسان حسد نکنی تخیل ظلم و کد
که ز دستهای دعای بد بهکمین تیغ دو دستهای
سر و برگ عشرت صد چمن به حضور غنچه نمیرسد
تو بهار رونق خلد شو ز همان دلیکه نخستهای
به حضور بارگه ادب ستم است دم زدن از طلب
تک و تازگرد نفس مبر به دریکه آینه بستهای
زگل تعلق این چمن بهکجاست لالهٔگوش من
چو سحر به دام و قفس متن نفسی و از همه رستهای
ز فضولی هوس بقا شدهای به عبرتی آشنا
مژهگر رسد به خم حیا چو خیال ز آینه جستهای
نه قوی است مجمع طاقتت نه حواس رابطه جرأتت
به کف تو وهم ازین چمن گل چیده داری و دستهای
نفس از کشاکش مدح و ذم چقدر برآردت از عدم
به تأمل از چه گره خوری که چو رشتهٔ بگسستهای
چه بلاست بیدل بیخبر که به ناله هرزه شدی سمر
همه راست درد شکست و تو که به بیدلی چه شکستهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به جستجوی انسان در دنیا و غم و یاس او اشاره میکند. او به این حقیقت میپردازد که زندگی پر از ناملایمات و رنجهاست، اما در عین حال امید و عشقی وجود دارد که ما را به جلو میبرد. شاعر به فردی که غمگین و ناامید است میگوید که نباید به فکر حسادت و بدیهای دیگران باشد، بلکه باید به درون خود و دل خویش توجه کند. او تأکید میکند که انسان باید از خود مراقبت کند و از آرزوهای ناپایدار پرهیز نماید. در نهایت، شاعر به درد و رنجهای ناشی از جدایی و عدم توجه به خود انسان اشاره میکند و نشان میدهد که برای دستیابی به آرامش و خوشبختی، باید از تنگناهای ذهنی و دنیوی رها شود.