نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

غزل شمارهٔ ۲۶۶۲ بیدل دهلوی

بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

چه می‌شدگر نمی‌زد اینقدر رنج نفس هستی

مرا رسوای عالم کرد این شهرت هوس هستی

شرار جسته از سنگ انفعالش چشم می‌پوشد

به این هستی‌که من دارم نمی‌خواهد نفس هستی

گر اقبال هوس را عزتی می‌بود در عالم

قضا از شرم‌ کم می‌بست بر مور و مگس هستی

هوای عافیت صحرای مانوس عدم دارد

نمی‌سازد عزیزان، با مزاج هیچکس هستی

غریب است ازگرفتاران، ‌غم تن پروری خوردن

حذر زبن دانه و آبی‌که دارد در قفس هستی

تو بر جمعیت اسباب مغروری و زبن غافل

که آخر می‌برد در آتشت زین خار و خس هستی

خروش الرحیلی بشنو و از جستجو بگذر

سراغ‌کاروان دارد در آواز جرس هستی

نبودی‌، آمدی و می‌روی جایی که معدومی

زمانی شرم باید داشتن زین پیش و پس هستی

مزاری راکه می‌بینم دل از شوق آب می‌گردد

خوشا جمعیت جاوبد و ذوق بی‌نفس هستی

تظلم در عدم بهر چه می‌برد آدمی بیدل

درین حرمان ‌سرا می‌داشت گر فریادرس هستی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به رنج و مشکلاتی که از بودن در جهان هستی ناشی می‌شود، اشاره می‌کند. او از شهرت و هوس‌هایی که انسان را به رسوایی می‌کشانند، گلایه می‌کند و می‌گوید که این زندگی، رنج‌بار است و زیبایی را از چشم می‌پوشد. شاعر به ناچاری انسان در این دنیا و تنگنای زندگی اشاره می‌کند و در عین حال، غم و اندوه تن‌پروری و وابستگی‌های مادی را نقد می‌کند. او به مفهوم غیبت از این دنیا و ناپایداری زندگی می‌پردازد و تأکید می‌کند که باید به دنبال حقیقت و معنای عمیق‌تر زندگی باشیم تا از غفلت و مشکلات این دنیا رهایی یابیم. در نهایت، شاعر آرزو دارد تا در دنیای عدم، آرامش و آسایش یابد.