غزل شمارهٔ ۴۹۱ بیدل دهلوی
بیدل دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هستی به رنگ صبح دلیل فنا بس است
بهر وداع ما نفس آغوش ما بس است
زین بحر چون حباب کمال نمود ما
آیینهداری دل بیمدعا بس است
ما مرد ترکتازی آن جلوه نیستیم
بهر شکست لشکر ما یک ادا بس است
محروم پایبوس تو را بهر سوختن
گرشعلهنیست غیرت رنگ حنابس است
محتاج نیست حسن به آرایش دگر
گل را ز غنچه تکمهٔ بند قبا بس است
از دل به هر خیال قناعت نمودهایم
آیینه رویگر ننماید قفا بس است
گوهرصفت ز منت دریوزهٔ محیط
درکاسهٔ جبین تو آب حیا بس است
واماندگی به هر قدم اینجا بهانه جوست
گر خار نیست آبله هم زیر پا بس است
گر درخورکفایت هرکس نصیبهای است
آیینه گو به هرکه رسد، دل به ما بس است
خودبینیی که آینهٔ هیچکس مباد
در خلق شاهد نگه نارسا بس است
ما را چو رشتهای که به سوزن وطن کند
چندانکه بگذریم درین کوچه جا بس است
بیدل مرا به بوس و کنار احتیاج نیست
با عندلیب جلوهٔ گل آشنا بس است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف زیباییها و دشواریهای هستی میپردازد. شاعر بیان میکند که زندگی با تمام فراز و نشیبهایش، به رنگ صبح و نابودی نزدیک است، و برای وداع کافی است که نفس ما در آغوش دیگری باشد. او به کمال انسان و پذیرش زودگذر بودن وجود اشاره میکند و میگوید که برای شکست و ناکامی، نیاز به چیزی بیش از یک حرکت ساده نیست. همچنین، شاعر به اهمیت زیبایی طبیعی و بینیازی از آرایش و تظاهر اشاره کرده و میگوید که خودخواهی و خودبینی جایی ندارد. او در نهایت، حس نیاز به محبت و همدلی را به تصویر میکشد و میگوید که برای احساس نزدیک بودن به زیبایی، نیازی به جستوجوهای اضافی نیست.